ناقص ترین داستان کامل من
مدتی بود هر روز صبح وقتی بیدار میشد و میرفت جلو آینه تا صورتشو بشوره به جای معشوق نداشته ش برای خودش شعرای عاشقونه میخوند و بعدش با چندش به خودش نگاه میکرد
دست و صورتشو که میشست میرفت حوله ی دست خشک کنی رو بو میکرد که بوی ذکوری نده . همیشه اعتقاد داشت مردا یه بوی خاصی دارن حتی اگه تازه از حموم در اومده باشن و بر فرض خودشونو با انواع شامپو بدن و صابون و مواد خوشبو کننده شسته باشن بازم بوی مردونه میدن و با هرجا تماس پیدا کنن بوشون اونجا میچسبه و شدت این چسبندگی و دوامش به جنس و مدت زمان تماس و جای تماس گیرنده بستگی داشت
تنها زمانی یادش میفتاد با دست چپش کار کنه تا نیمکره راست مغزش به خواب نره که میخواست موهاشو شونه بزنه که اینم تازه دو هفته ای میشد که هر روز موهاشو شونه میزد وگرنه همیشه میگفت موهایی که صافه و تو هم گره نمیخوره و شونه زدنش با نزدنش فرق نداره همون شیش ماه یه بارم زیاده براش
شبا تا دیر وقت خوابش نمیبرد حتی اگه دو لیتر دوغ و شیر و حتی قرص خواب اور میخورد به خاطر همین هر شب تو خیالش دنبال یه جایی یه وقتی و یه سبکی برای ملاقات با معشوق نداشته ش میگشت و به محض ورود معشوق خوابش میبرد تا اینکه مدتیه که تصمیم گرفته اول به معشوق فکر کنه تا در لحظه خوابش ببره
همیشه پایبند زندگی مسالمت آمیز بود تا اینکه تازگیا ...
خیلی کمی سخت
برای خلق آن روزها کافیست این روزها را باور نداشته باشیم
پ.ن: گرچه اون روزامونم همچین مالی نبود
من باز میگردم روزی
کاش چند ساعت خوشحالی یه عمر دلتنگی در پی نداشت
انگار هرچی بزرگتر میشیم کوچیکتر میشیم
بچه که بودیم هیچ مشکلی برامون بزرگ نبود
هر چی بزرگتر میشیم سرمون بالاتر میره
پاهامون خمتر میشه
فقط نه ساعت
سادگی رو شنیده بودم
ولی فقط نه ساعت کافی بود تا ببینم
بخشش و مهربونی رو شنیده بودم
بارها و بارها هم تمرین کرده بودم
ولی فقط نه ساعت کافی بود تا یاد بگیرم چه جور همه رو دوست داشته باشم
فهمیدم اشتباهی به من میگن مهربون
فقط نه ساعت کافی بود تا باور کنم خیلیییییییییییی دورم از حرفام
از باورام
همش ادعا بود
فقط نه ساعت کافی بود تا بفهمم انسانیت یعنی انسان بودن در معامله حتی اگر طرف مقابل انسانیتو درک نکنه
فقط نه ساعت ...
آرام بخش دروغه
اگه راست بود هیچ وقت با مصرفش برای مهار بغض زور نمیزدی تا گلوت درد بگیره
آخرشم به دستشویی پناه ببری
من اینم
دنبال یه دیوار با موقعیت خوب میگردم
برای خیره شدن به یه فضای 20در20
یه دور خیز
و بعد کوبیدن سر به دیوار
انقدر به این موضوع فکر کردمو انقدر این موقعیت جور نمیشه که تبدیل به یکی از رویاهای من شده
اه
نمیدونم تا حالا کسی به خنگیه من پیدا شده که وقتی لب دریا میره به جای اینکه آروم بشه آشفته بشه
ولی با ظاهری به اجبار اروم
دهنم تلخه
تو یه هفته 4 کیلو
خیلی خوبه
فقط این وسط مامان هی اصرار داره به غذا خوردن من
و من اب هم به زور از گلوم پایین میره
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد ازاد
بترکیییییییییییییییییییییییییی که انقد خری
نظرات ()

