تا جایی که یادمه تو همه مراحل زندگیم موفق بودم
همیشه هم همه چیز با یه خورده کمو زیاد بر وفق مرادم بوده
کلا همیشه خودم تلاش می کردمو به چیزی که میخواستم میرسیدم
به جز یه چیز و مهمترین چیز
همون چیزی که الان داره دیوونم میکنه
فکر کنم میخوام افسردگی بگیرم
شایدم گرفتمو خبر ندارم!
جنان روز سه شنبه ی هفته قبل اومد
امروزم میره
کاش نمیومد
یا حالا که اومد دیگه نمیرفت
از همون اولی که اومد غصه ی برگشتنشو داشتم
تقریبا هر روز به جز روز سه شنبه و یک شنبه دیدمش
دیروزم که رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت
غیر از اون تصادفی که کردیم حال همه رو گرفت
ولی فدای سر هممون
گرچه پول خسارتو خودم به بابام دادم (البته از جیب یه نفر دیگه) و گفتم که طرف که بهم زده خسارتو داده(البته دوباره پولو از بابا پس گرفتم گذاشتم تو جیب خودم )
اولش که گفت چرا ازش خسارت گرفتی؟
فدای سرت
بعدش گفت من باورم نمیشه تو تونسته باشی خسارت بگیری
بابامه دیگه دخترشو میشناسه
ولی خیلی خوش گذشت
بگذریم
جنااااااااااااااااااااااااااان میدونم وقتی این پستو میخونی که ایرانی
کوفتت نشه
منم ایران میخواااااااااااااااااااااااام
البته یه دونشو اینجا دارم که اصلا نمیخوامش
جنان زودی بیای ها دوباره با هم بریم بیرون
دلم برات تنگ شده
بازم خدا رو شکر امروز عصر میبینمت
برو دیگه حرفام تموم شد
مواظب خودتم باش ال....
چون گفتی فحش نده بقیشو نگفتم
الااااااااااااغغغغغغغغغغغغغغ
ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !
افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .
ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه،
وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .
با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم
بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !
امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل،
دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .
ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر کن،
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .
چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،
ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا !
با زمزمه باران در پیش تو می گریم،
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !
تنهائی و تاریکی آغاز کدورت هاست،
خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .
بردار و ببر دریا، این پیکر بی جان را
بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .
تو، مادر بی خوابی. من کودک بی آرام
لالائی خود سر کن از بهر خدا دریا .
دور از خس وخاکم کن، موجی زن و پاکم کن
وین قصه مگو با کس، کی بود و کجا ؟ دریا !
***
بازم تولدم
٢٩ آذر تولدم بود
امسال میخواستم به جای کیک حلوا درست کنم بدم به دوستام بخورن
که با ورود بابای کیک به دست همه ی نقشه هام نقش بر آب شد
واقعا چی میشد اگه به جای کیک حلوای تولد میدادم
مگه تولد آدما شادی داره که کیک بدیم
پ.ن : دلم گرفته
هوی جنان دلم برات خیلی تنگ شده
دلم برای اونم تنگ شده
با اینکه دیروز دیدمش
ناگوار همیشه بد نیست
بعضی وقتا بعضی ار اتفاقای ناگوار پیامدهای خوبی داره
بهونه ی خوبی میشه که دقیقا بعد از ٨ ماه بری ببینیش
باعث میشه که خیلی تصمیما گرفته بشه
تکلیف خیلی چیزا روشن بشه
خدا آخر و عاقبتش رو بخیر بگذرونه...
پ.ن : میترسم این ناگوار مثل همه ی ناگوارا بد بشه
وقتی گریه میکنی...
هیچ وقت دوست ندارم جلو کسی گریه کنم
حتی در بدترین شرایط
به خاطر همینم همه فکر میکنن که من یه آدم دل سنگم
ولی برام مهم نیست مهم اینه که خودم میدونم دلم از شیشه ی آمپول هم نازکتره
حالا هم چند نصیحت از تجربه ای که داشتم:
اگر میخوای زیر بارون گریه کنی تا کسی نفهمه بدون که خودت زیر بارون باشی با اینکه خودت تو ماشین باشی و ماشین زیر بارون باشه خیلی فرق داره(حتی اگه تنها باشی)
در این صورت نه تنها ماشینای بغلی میفهمن بلکه چپ چپ هم نگات میکنن
تازه وقتی اشک تو چشمات جمع میشه و زورش میاد بیاد پایین تو دیگه نمیتونی جاده رو ببینی و این خطرناکه و عامل تصادف میشه
(البته من خدا رو شکر نتصادفیدم)
اگه دخترید مواظب باشید ریمل نزده باشید اگرم زدید ضد آب بزنید تا دور چشمتون سیاه نشه
همیشه یه عینک آفتابی همراهتون باشه تا وقتی میخوایید برید خونه بزارید رو چشموتون تا کسی نفهمه چشماتون قرمز شده
اونوقت کسی بهت نمیگه چرا چشمات سرخ شده فقط مسخرت میکنن که تو روز ابری عینک افتابی گذاشتی و این به مراتب خیلی بهتر از گیر دادن به علت گریس
پ.ن : نتیجه میگیریم یا خیلی معمولی جلو هرکی شد گریه کنیم یا اینکه اصلا گریه نکنیم حتی وقتی تنهاییم
پنج شنبه ای که گذشت
۴شنبه شب بود که منو دوستام یهو تصمیم گرفتیم همگی باهم بریم دانشگاه و بعدش بریم ولگردی
از راضی کردن مامانا و کارایی که تو دانشگاه کردیم و ٣٠_۴٠ تا عکسی که تو استراحتگاهمون گرفتیم و در رفتن از کلاس آخریم و اینا که بگذریم میرسیم به مطلب اصلی و اونم نهاره
هیشکی تصمیم نگرفته بود کجا بریم ولی خانما میخواستن برن جاهای با کلاس اونم همش با ٣٠ دینار پول (٩٠٠٠٠ تومان )
خلاصه داشتیم همینجوری از راه دریا میرفتیم جلو تا به یه جایی برسیم که یهو الهه جیغ زد هلن اگه میخوای بریم پیزا هات بپیچ تو این فرعیه
منم تو اون ترافیک و شلوغی رفتم تو فرعی گفتم حالا کجا بریم؟
گفت بقیشو بلد نیستم
خلاصه دوباره رفتیم تو جاده اصلی و داشتیم میرفتیم جلو که یهو دوباره گفتن هلن اگه میخوای بریم برگرکنگ بپیچ تو این فرعیه
وقتی پیچیدم گفتن بریم رستوران صخره بهشون گفتم تا رد نشدم زود بگین کدومو میخواین تا بعدا نگید هلن ما رو نبرد
مریم داشت ١٠-٢٠-٣٠-۴٠ میکرد تا تصمیم بگیره و وقتی از بریدگی گذشتم گفت بریم برگرکینگ
منم زدم گوشه ی جاده و داد زدم مگه نگفتم زودتر بگین؟ الان چه وقته ١٠-٢٠-٣٠-۴٠ کردنه؟؟؟؟؟
بیچاره ها همشون ساکت شدن گفتن هرجا خودت میخوای بری ما هم میایم
منم بردمشون رستوران صخره
رفتیم رو تراسش نشستیم
گارسون اومد که سفارش غذا رو بگیره
بازم هیشکیشون تصمیم نگرفته بود بود چی میخواد
چندتا غذا سفارش دادم و وقتی گارسون رفت مریم گفت کاشکی به جای جوجه کباب استیک سفارش میدادی
منم گفتم من نمیگم خودت سفارشو عوض کن
مریم گارسونو صدا زد
گفت ببخشید جوجه کبابو کنسل کنید...
بقیشو ایرانی پروند و بعدشم به جای استیک گفت اسکیت
من اومدم درستش کنم گفتم آقا اسنک بزار
طرف گفت اسنک چیه؟(آخه عربا اسنک ندارن)
مریم و الهه و شیما غش کرده بودن خنده که من به خودم اومدم دیدم دارم میگم اسنک
گفتم ببخشید استیک گوشت لطفا
از مسخره بازیای تو رستوران بگذریم
وقتی داشتیم بر میگشتیم خیلی ماشینا افتادن دنبالمون ولی یکیشون سر چراغ قرمز اومد شمارشو چسبوند به آینه ی ماشین
خواستم به دوستام بگم موهاتونو بکنید تو دیدم موهاشون بیرون نیست
خواستم بگم رژ لباتونو پاک کنید که دیدم اونم با غذا خورده شده
خلاصه نمیدونستم چرا ماشینا دنبالمون میکردن
به مریم گفتم شماره رو بر دار تا کسی ندیده آبرمون بره
گفتم میریم جلوش تو شماره رو بکن و بنداز تا فکر نکنه برش داشتیم
رفتیم جلو مریم شماره رو کند و انداخت ولی طرف ندیده بود که انداختیم فکر کرده بود برش داشتیم
اومده بود بغل ماشین و هی برامون بوس میفرستاد
خلاصه ما هم یه جوری پیچوندیمش و از دستش در رفتیم
پ.ن: مامانا گفتن اگه بچه های خوبی باشید سالی یه بار میزاریمتون باهم برید بیرون
(آخه دوستام باید بچه هاشونو نگه دارن تا مامانا برن بیرون
)
پ.ن : فکر نکنم خودم هم راضی بشم بیشتر از سالی یه بار باهم بریم ولگردی
پ.ن: ۴تا انار برداشته بودم بریم لب دریا بخوریم نشد .انارا هنوز تو ماشینه (فکر کنم گندیده باشن)
پ.ن : مامان شیما سه شنبه باید عمل کنه (التماس دعا)
چیزی به نام ...
همون روزای اولی بود که رفته بودم ایران و من طبق معمول بعد از خوندن نماز صبح رفتم که کله ی مرگمو بزارم
مثل همیشه پتو رو کشیدم رو سرم و بین خواب و بیداری بودم که یهو صدای دختر عممو شنیدم که داره صدام میزنه
سرمو از زیر پتو در اوردم و دیدم عین کسایی که جن دیدن چشاش از حدقه زده بود بیرون و نگاش به پشت سر من بود و هی میگفت هلن
منم عین جیکی جان خدا بیامرز یهو از حالت خوابیده با حالت ایستاده در اومدم و با یه پرش سه متری خودمو رسوندم به دختر عمم و شروع کردم به جیغ زدن که یهو دیدم یه چیزی محکم خورد تو سرم(دست دختر عمم)
بعدشم بهم گفت سوسکه جن که نیست
رو دیوارو نگا کردم دیدم راست میگه سوسکه
گفتم حالا چیکار کنیم؟
گفت باید بکشیمش
گفتم من نمیکشم خودت بکش
خواست با دمپایی بکشدش ولی جرأت نمیکرد
یهو یادم اومد حشره کش داریم
رفتم و براش اوردم
اونم با خیال راحت رفت جلو و پاشید روش و گفت حالا میمیره که یهووووووووو
دیدیم سوسکه عین اونایی که X میترکونن شورع کرد دویدن به طرفمون
از هر طرف میرفتیم اونم میومد
خلاصه در حال جیغ زدن بودیم که یهو دیدم یه چیز محکمى دوباره تو سرم خورد
این بار مامان بود
خلاصه مامان سوسکه رو کشت و میخواست جنازشو بندازه تو جونم تا دیگه جیغ نزنم
ولى من این بار نه فقط از ترس سوسک بلکه از ترس مامان هم جیغ میزدم
تلخیص نامه ی تابستان
سلام.
یهو تصمیم گرفتم بنویسم
همون طور که یهو اینجا رو تخته کردم
بعضی وقتا که آدم از خودش بیزار میشه بد نیست دور از آدما پشت یه در بسته بشینه
بگذریم...
امسال تابستون به مدت ۵٠ روز منو بابا تو این خراب شده (کویت) تنها بودیم
دو هفته ی اول به سختی گذشت
شدیدا ترسو شده بودم به حدی که شب به بابا گفتم بیاد تو اتاقم بخوابه
٣ هفته ی آخر هم رفتم خونه ی دختر عمم تلپ شدم
البته خودش دیگه نمیذاشت برگردم خونه
بعدش هم با بابا و دختر عمم رفتیم ایران پیش مامان اینا
ایران بد نبود
امسال خیلی بهتر از سالای دیگه بود به حدی که اگه دانشگاه نداشتم حتما اونجا می موندم
خب این یه مقدمه ای بود برای پستای دیگم که بازم میخوام سفر نامه بگم
پ.ن : خیلی وقته ننوشتم حس میکنم خیلی دستم کند شده.
