روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

 

برای گریستن

بهانه ای میخواهم

جز رفتنت

   + هلن ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

مشهد

الان دقیقا رو همون میز و صندلی کنار پله نشستم که با هم نشسته بودیم

ولی این بار دیگه ذرت مکزیکی سفارش ندادم

چون من مثل تو اونقد خوب نیستم که اگر بد مزه بود جا نزارمش که فروشندش ناراحت نشه و بعد همش چپه شه رو کوله پشتی که  برام اورده بودی :دی

بدونی یا ندونی خیلی دلم برات تنگ شده 

   + هلن ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

خب چی بگمممم؟؟؟

دیگه ذوق و قریحه ای هم نمونده بدبختی

حافظمم که به لطف اون آمپول بیهوشیا و پتدینا از دست دادم 

 ‌ولی میخوام اینجا یادی بکنم از اون تصادف لعنتی که همیشه با خوندنش یاد اونهمه بدبختیا و در نهایت لطفی که خدا بهم داشته بیفتم تا هم دیگه تند نرم هم درس عبرتی بشم برای دیگرون

فردا بعد از 4 ماه خونه نشینی بالاخره میرم سر کار 

همون کاری که برای اینکه 10 دقیقه دیرتر نرسم 4 ماه معطل شدم و هزارتا درد و رنج و معلوم نیست یادگاریاشو تا کی باید یدک کش کنم. 

عزیزم تند نرو کمر بندت رو هم ببند. 

   + هلن ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

مادربزرگ

الان نزدیک دو ماهه که دیگه نیستی تو دنیا 

نمیگم بین ما نیستی چون تقریبا سی سالی میشد که تنها رندگی میکردی و به قول خودت از روزی که میرفتیم روز شماری میکردی تا روزی که برگردیم

راست میگفتی چون وقتی باهات تلفنی حرف میزدم مثلا میگفتی 9 ماه و 21 روزه رفتین

اصلا فکر نمیکردم بری

امشب بدجوری دلم برات تنگ شده

داشتم عکسایی که تو ایران گرفتمو میدیدم 

همشو با دقت نگاه کردم 

تو گوشه کنارهی عکسا دنبالت گشتم ولی تو هیچ کدوم نبودی

من چقدر بدبختم که حتی اشتباهی ازت عکس نگرفتم

امسال کمتر از هرسال دیدمت تازه اشکتم در اوردم 

چند شب پیش خوابتو دیدم بهم میگفتی بیا پیشم من تنهام منم گفتم اگه قول بدی دیگه نمیری میام

امشب خیلی دلم برات تنگ شده به حدی که آرزو کردم کاش میشد تو نت پیدات کنم

دیدم تنها جایی که آرومم میکنه اینجاس

برات نوشتم

اما حکایت نوشتن من برات حکایت همون تلقین مرده اییه که به در میگن دیوار بشنوه... 

   + هلن ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٧
comment نظرات ()

اینجا

اینجا تنها جاییه که به هرکی نخوام نشونش نمیدم

میترسم ازم بگیرنش

تنها جاییه که هنوزم با خوندن پستا و کامنتش هزارتا خاطره ی خوب و بد برام زنده میشه و گاهی هم اشک تو چشمام حلقه میزنه

تنها جاییه که لازمه باشه همیشه حتی کم

   + هلن ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۱
comment نظرات ()

اینم از من

انقدر پاهامو جمع کردم که رو گلیمم جا برای همه باز شده ...

   + هلن ; ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦
comment نظرات ()

یهویی، هوایی!

روزگاری چه ساده میخندیدیم

   + هلن ; ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد