روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

اعتراف نامه

بالا خره امتحانام تموم شد

خیالم راحت شد

اگر بگم نتیجه هاش اصلا برام مهم نیست دروغ نگفتم چون انگیزه ی اصلیمو برای درس خوندن ازدست دادم

قبل از این پست یه پست دیگه نوشته بودم ولی یکی از دوستان گفت حذفش کن چون هر کی بیاد این پستو بخونه دپرس میشه

منم گفتم چشم

چه کنم بسکه مهربونم

شاید به قول فاتی ‌(فاطی ) چون خسته بودم اینا رو نوشته بودم

ولی واقعا رفتاری که باهام شد باعث شد خستگی تو تنم بمونه

منو بگو چه خیال خامی داشتم

بگذریم

چند وقت پیش از طرف یکی از دوستان به نام فؤاد دعوت به یه مسابقه شدم که باید ۵تا اعتراف خطرناک می کردم ولی نمیدونم حالا خود فؤاد کجا رفته

ولی شرط میبندم اعترافای خودم از همه خطرناک تره

۱) اعتراف می کنم که دیشب یه پست برای همین اعترافا نوشته بودم ولی پاک شد

شاید مصلحت بوده چون اعترافای خطرناکی کرده بودم مثلا تاریخ تولدمو نوشته بودم

 

۲)مرگ یه بار شیون یه بار

جنان پسر نیست دختره 

۳) بعضی شبا خیلی خنده دار میخوابم به قول دختر عمه هام مدل تفنگی

وقتی این جوری میخوابم خستگی از تنم در میره

اگر نمیدونید چه شکلیه بگید تا براتون توضیح بدم

 

۴)اونقدرام که اطرافیانم (مامان و بابا و بعضی از دوستان و فک فیل) فکر می کنن بی احساس نیستم من فقط دوست ندارم دیگرون بفهمن که ناراحتم

کلا آدمی نیستم که احساساتمو بروز بدم مثلا تا جایی که یادمه ۴ بار بیشتر مامانمو نبوسیدم

یا اینکه وقتی مامان بزرگم (مامان بابا ) فوت کرد من یه قطره اشک هم نریختم

همین امر هم سبب شده که خیلی از اطرافیانم منو سنگ صبور خودشون قرار بدن و منم از این امر خوشحالم چون حد اقل خودم که سنگ صبوری ندارم بزار سنگ صبور دیگران باشم

 

۵) اعتراف میکنم که همه ی روانشناسا یه مشت خل و چل و دیوونن که دور هم جمع شدن و درباره ی رفتار دیگران نظر میدن ولی غافل از اینکه خودشون از همه دیوونه ترن

آخه آدمی که یه رفتاریو دوست داره انجام بده ولی انجام نده چون روانشناسه و از لحاظ روانشناسی این رفتار دیوونگیه پس خودش یه دیوونه ی به تمام معناس

 

۶) اعتراف میکنم از رنگ مشکی خیلی خوشم میاد و اکثر لباسام مشکیه (تقریبا ۸۵٪  شایدم بیشتر)

رنگ مشکی بهم آرامش میده

مهم اینه که دلم سیاه نباشه

 

 

پ.ن : تحمل میکنم چون زندگی میکنم

زندگی میکنم چون وادار به زنده بودنم

پ.ن : آزو می کنم  روزی برسه  که وقتی اسم هلن میاد همه لبخند رو لباشون نقش ببنده

پ.ن : از همه ی اونایی که پست دیروزمو خوندن و ناراحت شدن معذرت میخوام

قول میدم همون هلن مهربونی باشم که همه میشناسنش و دوسش دارن

شما هم برام دعا کنید

 

   + هلن ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

جشن تولدم

اول از همه چیز از همه ی دوستانی که بهم تبریک گفتن تشکر می کنم

و حالا میرم سر اصل مطلب

این آسیه گفته بود برای من سورپرایز داره

الهی این سورپرایزش بخوره تو سرش

وبلاگمو که خراب کرد دست بر دار نبود جشن تولدمم خراب کرد

روز ۴ شنبه عصری بود که مامان داشت با دوستاش حرف میزد و دعوتشون می کرد که همون روز بیان خونمون

منم رفتم تلوزیونو روشن کردم گذاشتم شبکه ی ایران که دیدم عزا داریه

تو دلم گفتم خوب شد که تولدمو فردا گرفتم وگرنه اگر امروز بود همه چی خراب میشد

۱ساعت بعدش دوستای مامان اومدن با یه مشت بچه فینگیل فینگیلی

یه لحظه غافل شدم دیدم رفتن تو اتاقم و همه چیو به هم ریختن

مثل قوم مغل

حتی به قاب عکسمم رحم نکرده بودن

۱ساعت بعدش دیدم آسیه و دوستام همه اومدن خونمون

آسیه یه ریز حرف زد

گفت هلن تولدت مبارک ببین چه سورپرایزی برات آوردم و کیک تولدی که دستش بودو نشونم داد

بعد گفت از اونجایی که کیف سیدیت گم شده و تو کامپیئترتم غیر از آهنگای فریدون فروغی و سیاوش و هایده و از همین درو دهاتیا هیچی دیگه نداری خودم برات کیف سیدیمو آوردم که بزنیم و بکوبیم

بعد گفت چرا رنگت اینجوریه بدو برو لوازم آرایشتو بیار تا صفایی به صورتت بدم

بهش گفتم اه چقدر زر میزنی یه لحطه ساکت باش بزار منم حرف بزنم

یه دفعه یی متوجه دوستای مامانم شد که داشتن چپ چپ نگاش میکردن

اونم کم نیورد گفت ااااااااا ببخشید به جاتون نیوردم

من فهمیدم منظورش چی بود ولی هیششششششششکی دیگه نفهمید

بعد بهش گفتم عزیزم بهتره تو هم سرخاب سفیدابتو پاک کنی چون تولد نداریم

گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم آخه شب وفاته

که دیدم آسیه و دوستام مثل بستنی آپ شده وا رفتن

ولی آسیه دوباره گفت این پدر سوخته ها امشب مراسم وفات گرفتن تا فردا جشن شب یلداشون خراب نشه

بابامم که فهمید اینا اومدن یه کیک دیگه سفارش داد

بین خودمون بمون بابام با این آسیه لجه

آسیه یه شمع عدد ۳۰ هم آورده بود

می گفت پیر هستی پیرتر شی

ولی تولدم بهم خوش نگذشت

فرداشم از بی کاری بلند شدم رفتم مدرسه مراسم شب یلداشون

خیلی خیلی مسخره بود

کلی آرزو داشتم روز مرگم با روز تولدم یکی باشه

امسال که گذشت

باید صبر کنم تا سال دیگه

   + هلن ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٥
comment نظرات ()