روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

 

پنجشنبه شب منو خودمنو دختر عموم با خونواده هامون رفته بوديم لب دريا

يه ساعتی بود نشسته بوديم که به مامان گفتم منو خود من ميخواييم يکم راه بريم

اينجوری گفتم که دختر عموم حاليش بشه نميخوام باهامون بياد ولی اون پروتر از اين حرفا بدون تعارف بلند شد باهامون اومد

نميدونم چرا اون شب حالم اصلا خوب نبود

دلم ميخواست به همه کس و همه چيز گير بدم و بدو بيراه بگم

خودمن که ترسيده بود منو دو دستی گرفته بود

ميگفت با اين حال خرابی که تو داری ميترسم بری تو بغل يکی

اولش يه پسر با موتور از تو پياده رو رد شد نزديک بود بزنه بهمون و من کلی آروم بهش فحش دادم ولی نميدونم ديگرون چطور فهميدن

بعدش يه خورده جلوتر که رفتيم ديديم يه مردی دراز کشيده سرشو گذاشته تو بغل زنشو زنه داره با موهاش بازی ميکنه و برای هم ديگه عشق در وکردن منم گير دادم گفتم فکر کرده لب دريا نشسته اين کارا رو ميکنه(البته تو دلم).....خودمن با تعجب گفت ::خنگه ما الان لب درياييم ديگه بيا بريم انقدر گير نده

جلوتر که رفتيم يه هندی سياه ديدم که با چه اعتماد به نفسی لخت شده بود ولی يه شلوار کرمی پاش بود.......از دور که ديدمش فکر کردم بلوز قهوه ای سوخته پوشيده گفتم چه هنديه خوش تیپی

خلاصه از همه ی اينا بگذريم اون شب هر کی مارو ميديد ميگفت ::سلام چطوری؟

من مونده بودم اونا از کجا ميفهميدن ما ايرانی هستيم چون اصلا تیپ ايرانی نزده بوديم حالا گيريم چون فارسی حرف ميزديم ميفهميدن ولی مورد آخری ما همگی خفه شده بوديم که پسره از دو متر دورتر ما رو میپاييد تا بهش برسيم و اون بگه چطوری؟

ولی خب نا گفته نمونه چون ايرانيا جيگرن اونا به اين موضوع پی ميبردن

خلاصه تاول پا يه طرف زنگ زدن و پدر سوخته کجايی داريم ميريم مامان از يه طرف ديگه باعث شد که ما به آغوش گرم خانواده دوباره برگرديم و اولی که مامانو ميبينم با تعجب بهش بگم:: سلام چطوری؟

   + هلن ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
comment نظرات ()