روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

روزگار من

 

چقدر صداها به من نزديک است

انگار همه در گوش من فرياد ميزنند

صداهای گوش خراش٫ صدای خنده های مستانه

صدای جيغ های بلند٫ صدای ضجه های دلخراش

جو خفقان آوريست

قلبم به شدت می تپد

نفسم می گيرد

چشمانم سياهی ميرود

بدنم يخ می کند

متشنج می شوم

ناگهان همه جا تاريک می شود

ديگر صدايی نمی آيد

تنهايم

می هراسم

دلم می خواهد فرياد بزنم:

کسی نيست مرا ياری کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی نيست دست مرا بگيرد؟؟؟؟؟؟؟

ولی حنجره ام ياری نمی کند

اين فرياد بی صدايی است که در سينه ام حبس می شود

دوباره آن صداها نزديک می شوند

دوباره.........................................................

و اين است تکرار زندگی من

   + هلن ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٩
comment نظرات ()