روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

برگی از چرک نویس

دست به سینه و بدون کوچکترین حرکت نشسته و لبان و زبانش تنها عضوهایی هستند که میجنباند که اگر مجبور نبود به سوالهایم پاسخ دهد آنها را هم دریغ میکرد

چشمان چون بزغاله اش را که سیاه رنگ است به میزی که روبه رویش قرار دارد دوخته است بدون حتی یک پلک زدن

ده دقیقه ای میشود که دارم با او سرو کله میزنم

دیوانه ی کبری (دکتر معالج ) وارد شد

به طرفم می آید و در کنارم جای میگیرد

آه خدای من او مدادم را گرفت و در دفترم نوشت این مرد (همان چشم بزغاله ای) را قاتل پست فطرت مینامند

و چون نگاه پرسشگر مرا دید دوباره نوشت چون ۵٠ عدد ساطور خریده است تا پدرش را بکشد

و بعد از آن توقع داشت نگاه سرشار از ترس مرا نظاره کند که کنف شد و مرا تنها با او گذاشت و رفت

حالا چشمان چون بزغاله ی او برایم چون خری میماند که ۵٠ عدد ساطور خریده تا پدرش را بکشد

آخر ای خر مگر با یک ساطور نمیتوانستی پدرت را بکشی؟

حتی اگر میخواستی ۵٠ ضربه بر او وارد کنی همان یکی را بس

اگر هم میخواستی ۵٠ ضربه را همزمان بزنی و کار را تمام کنی باز هم ۵٠ دست نداشتی که بتوانی ۵٠ ساطور را با هم بگیری

آآآآآآآآآآآآآه ای دیوانه هرکه نداند من میدانم چرا ۵٠ ساطور خریده ای

اینها همه بهانه بود

هدف تو کشتن نبود....

 

این قسمتی از چرک نویس گزارشی بود که حین تست گرفتن از یه بیمار روحی روانی نوشتم

قسمتی که وارد گزارش اصلی نشد

 

پ. ن : دلم برای همشون تنگ شده

 

   + هلن ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
comment نظرات ()