روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

ناقص ترین داستان کامل من

مدتی بود هر روز صبح وقتی بیدار میشد و میرفت جلو آینه تا صورتشو بشوره به جای معشوق نداشته ش برای خودش شعرای عاشقونه میخوند و بعدش با چندش به خودش نگاه میکرد

دست و صورتشو که میشست میرفت حوله ی دست خشک کنی رو بو میکرد که بوی ذکوری نده . همیشه اعتقاد داشت مردا یه بوی خاصی دارن حتی اگه تازه از حموم در اومده باشن و بر فرض خودشونو با انواع شامپو بدن و صابون و مواد خوشبو کننده شسته باشن بازم بوی مردونه میدن و با هرجا تماس پیدا کنن بوشون اونجا میچسبه و شدت این چسبندگی و دوامش به جنس و مدت زمان تماس و جای تماس گیرنده بستگی داشت

تنها زمانی یادش میفتاد با دست چپش کار کنه تا نیمکره راست مغزش به خواب نره که میخواست موهاشو شونه بزنه که اینم تازه دو هفته ای میشد که هر روز موهاشو شونه میزد وگرنه همیشه میگفت موهایی که صافه و تو هم گره نمیخوره و شونه زدنش با نزدنش فرق نداره همون شیش ماه یه بارم زیاده براش

شبا تا دیر وقت خوابش نمیبرد حتی اگه دو لیتر دوغ و شیر و حتی قرص خواب اور میخورد به خاطر همین هر شب تو خیالش دنبال یه جایی یه وقتی و یه سبکی برای ملاقات با معشوق نداشته ش میگشت و به محض ورود معشوق خوابش میبرد تا اینکه مدتیه که تصمیم گرفته اول به معشوق فکر کنه تا در لحظه خوابش ببره

همیشه پایبند زندگی مسالمت آمیز بود تا اینکه تازگیا ...

 

 

 

   + هلن ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳
comment نظرات ()