روانشناس روانى یا روانى روانشناس؟!

جشن تولدم

اول از همه چیز از همه ی دوستانی که بهم تبریک گفتن تشکر می کنم

و حالا میرم سر اصل مطلب

این آسیه گفته بود برای من سورپرایز داره

الهی این سورپرایزش بخوره تو سرش

وبلاگمو که خراب کرد دست بر دار نبود جشن تولدمم خراب کرد

روز ۴ شنبه عصری بود که مامان داشت با دوستاش حرف میزد و دعوتشون می کرد که همون روز بیان خونمون

منم رفتم تلوزیونو روشن کردم گذاشتم شبکه ی ایران که دیدم عزا داریه

تو دلم گفتم خوب شد که تولدمو فردا گرفتم وگرنه اگر امروز بود همه چی خراب میشد

۱ساعت بعدش دوستای مامان اومدن با یه مشت بچه فینگیل فینگیلی

یه لحظه غافل شدم دیدم رفتن تو اتاقم و همه چیو به هم ریختن

مثل قوم مغل

حتی به قاب عکسمم رحم نکرده بودن

۱ساعت بعدش دیدم آسیه و دوستام همه اومدن خونمون

آسیه یه ریز حرف زد

گفت هلن تولدت مبارک ببین چه سورپرایزی برات آوردم و کیک تولدی که دستش بودو نشونم داد

بعد گفت از اونجایی که کیف سیدیت گم شده و تو کامپیئترتم غیر از آهنگای فریدون فروغی و سیاوش و هایده و از همین درو دهاتیا هیچی دیگه نداری خودم برات کیف سیدیمو آوردم که بزنیم و بکوبیم

بعد گفت چرا رنگت اینجوریه بدو برو لوازم آرایشتو بیار تا صفایی به صورتت بدم

بهش گفتم اه چقدر زر میزنی یه لحطه ساکت باش بزار منم حرف بزنم

یه دفعه یی متوجه دوستای مامانم شد که داشتن چپ چپ نگاش میکردن

اونم کم نیورد گفت ااااااااا ببخشید به جاتون نیوردم

من فهمیدم منظورش چی بود ولی هیششششششششکی دیگه نفهمید

بعد بهش گفتم عزیزم بهتره تو هم سرخاب سفیدابتو پاک کنی چون تولد نداریم

گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم آخه شب وفاته

که دیدم آسیه و دوستام مثل بستنی آپ شده وا رفتن

ولی آسیه دوباره گفت این پدر سوخته ها امشب مراسم وفات گرفتن تا فردا جشن شب یلداشون خراب نشه

بابامم که فهمید اینا اومدن یه کیک دیگه سفارش داد

بین خودمون بمون بابام با این آسیه لجه

آسیه یه شمع عدد ۳۰ هم آورده بود

می گفت پیر هستی پیرتر شی

ولی تولدم بهم خوش نگذشت

فرداشم از بی کاری بلند شدم رفتم مدرسه مراسم شب یلداشون

خیلی خیلی مسخره بود

کلی آرزو داشتم روز مرگم با روز تولدم یکی باشه

امسال که گذشت

باید صبر کنم تا سال دیگه

   + هلن ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٥
comment نظرات ()