برگی از چرک نویس

دست به سینه و بدون کوچکترین حرکت نشسته و لبان و زبانش تنها عضوهایی هستند که میجنباند که اگر مجبور نبود به سوالهایم پاسخ دهد آنها را هم دریغ میکرد

چشمان چون بزغاله اش را که سیاه رنگ است به میزی که روبه رویش قرار دارد دوخته است بدون حتی یک پلک زدن

ده دقیقه ای میشود که دارم با او سرو کله میزنم

دیوانه ی کبری (دکتر معالج ) وارد شد

به طرفم می آید و در کنارم جای میگیرد

آه خدای من او مدادم را گرفت و در دفترم نوشت این مرد (همان چشم بزغاله ای) را قاتل پست فطرت مینامند

و چون نگاه پرسشگر مرا دید دوباره نوشت چون ۵٠ عدد ساطور خریده است تا پدرش را بکشد

و بعد از آن توقع داشت نگاه سرشار از ترس مرا نظاره کند که کنف شد و مرا تنها با او گذاشت و رفت

حالا چشمان چون بزغاله ی او برایم چون خری میماند که ۵٠ عدد ساطور خریده تا پدرش را بکشد

آخر ای خر مگر با یک ساطور نمیتوانستی پدرت را بکشی؟

حتی اگر میخواستی ۵٠ ضربه بر او وارد کنی همان یکی را بس

اگر هم میخواستی ۵٠ ضربه را همزمان بزنی و کار را تمام کنی باز هم ۵٠ دست نداشتی که بتوانی ۵٠ ساطور را با هم بگیری

آآآآآآآآآآآآآه ای دیوانه هرکه نداند من میدانم چرا ۵٠ ساطور خریده ای

اینها همه بهانه بود

هدف تو کشتن نبود....

 

این قسمتی از چرک نویس گزارشی بود که حین تست گرفتن از یه بیمار روحی روانی نوشتم

قسمتی که وارد گزارش اصلی نشد

 

پ. ن : دلم برای همشون تنگ شده

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
م ر ص ا د

خوبه ادامه بده !

ژن کاذب

[وحشتناک][اضطراب][وحشتناک] ... خیلی خوبی ... [نیشخند] اینو از ترس بهت گفتم .... [گل] حق با توئه اگه میخواست بکشه که همون یه دونه براش کافی بود .. [نیشخند] فکر کنم میخواسته با اونا باباشو نوازش کنه ... [نیشخند] روانیها همشون همینجورین ؟؟ [اضطراب][اضطراب] پس باید مواظب باشم ... [وحشتناک][اضطراب][اضطراب] تو هم مواظب باش ... [اضطراب][گل][گل]

یواشکی

به روزم ممنون از اومدنت

سرآشپز

خیلی رشته ی باحالی میخونی...من عاشق روانشناسیم...فکرکنم اگه میخوندم همه ی علائم بیماری های روانی رو تو خودم پیدا میکردم![خنده] یکی از دوستام میگه من کیس خیلی خوبی واسه تز دکترام![قهقهه] میشه چند تا مقاله ازم درآورد! خلاصه هرموقع یه کیس خاص و پیچیده خاصی من هستم![مغرور]

علیرضا

نکته اش همین جاست دیگه... طرف 50 تا ساطور خریده تا بگه سنگ بزرگ نشانه نزدنه... یکی ازدوستانم تعریف می کرد که عموش کل خونه پدر بزرگش رو بنزینی کرده بوده.. اما آتیش نزده... به نظر من اینا هر دوشون با صدای بلند فریاد زدن بابا من از تو متنفرم.. کجا بنویسم؟ به کی بگم؟ البته من پدرم رو دوست دارم. در ضمن در رابطه با مورد 16 من خودم از اون دسته آدمام که دوست دارم دستش رو بگیرم.. هر چند میدونم در نمیره.. ولی نمی دونی یه حسی مییییده....

عطر خاک

سلام... از اینکه به عطر خاک تشریف اوردید خیلی خوشحال و سپاسگذارم و خوشحال از آشنایی با این وب و مفتخر از همسایگیه با شما... یا علی التماس دعا