مادربزرگ

الان نزدیک دو ماهه که دیگه نیستی تو دنیا 

نمیگم بین ما نیستی چون تقریبا سی سالی میشد که تنها رندگی میکردی و به قول خودت از روزی که میرفتیم روز شماری میکردی تا روزی که برگردیم

راست میگفتی چون وقتی باهات تلفنی حرف میزدم مثلا میگفتی 9 ماه و 21 روزه رفتین

اصلا فکر نمیکردم بری

امشب بدجوری دلم برات تنگ شده

داشتم عکسایی که تو ایران گرفتمو میدیدم 

همشو با دقت نگاه کردم 

تو گوشه کنارهی عکسا دنبالت گشتم ولی تو هیچ کدوم نبودی

من چقدر بدبختم که حتی اشتباهی ازت عکس نگرفتم

امسال کمتر از هرسال دیدمت تازه اشکتم در اوردم 

چند شب پیش خوابتو دیدم بهم میگفتی بیا پیشم من تنهام منم گفتم اگه قول بدی دیگه نمیری میام

امشب خیلی دلم برات تنگ شده به حدی که آرزو کردم کاش میشد تو نت پیدات کنم

دیدم تنها جایی که آرومم میکنه اینجاس

برات نوشتم

اما حکایت نوشتن من برات حکایت همون تلقین مرده اییه که به در میگن دیوار بشنوه... 

/ 1 نظر / 21 بازدید
ژن

تسليت رواني .. روحش شاد .. خدا رحمتش کنه ..