دلم سوخت

دلم سوخت برای اون دختر بچه ی سه ساله ی چشم آبی که فکر کرد زیادیه و خودشو از پنجره پرت کرد پایین

دلم سوخت برای اون مامان بابایی که تا در خونشونو نزدن و خبر مرگ دخترشونو بهشون بدن هنوزم مشغول دعوا بودن

و دلم سوخت برای خودم که این چیزا رو دیدم و فهمیدم ولی خودمو زدم به نفهمی

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

واقعا دیدن اینجور چیزا سخته هیچ وقت دوست ندارم دیدنشم تجربه کنم

قصر آرزو

سلام 5شنبه 30 دی تولد یکی از دوستانمون هستش. اگه تمایل داشتی به وبش برو و بهش تبریک بگو. مرسی.[گل] http://halqeyeto.blogfa.com/

فرادرمانگر

با سلام. اگر نجنبیم و برای این مشکل بزرگ راه حلی پیدا نکنیم عمق فاجعه هایی اینچنین بیشتر هم خواهد شد. به زودی باید منتظر باشیم دختر بچه 5 ساله ای برادر دو ساله اش را کشت. به امید آگاهی برای همه

فرادرمانگر

با سلام. اگر دوست داشتید میتوانیم با هم یک کار تحقیقی در این موارد انجام دهیم.

یواشکی

وای خدای من ...خیلی سخت اینجور صحنه ها رو دیدن....متا سفم

یواشکی

به روزم...

فرادرمانگر

با سلام. مرسی که بهم سر زدین. این تجربه ای که من میگم از راه دور امکان پذیره و با خودتون امتحان میکنیم. اگر جواب داد میتونید برای بقیه هم استفاده کنیم. یک کار تحقیقاتی صرف.

مریم

دوست اینده سلام منم مثل تو عاشق دیوانگان ی هستم که شاید از هر چه عاقله بهتر بفهمند و با هاشون توی بیمارستان سروکار داشتم البته مدت کم من نرسینگ خوندم

غریب آشنا

آخه تو چرا؟[تعجب] . آخه من چرا؟![تعجب][تعجب]